همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
۱به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
۲برآوردم از هول و دهشت خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
۳که ای شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
۴به تنها نداند شدن طفل خرد
که مشکل توان راه نادیده برد
۵تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
۶مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
۷به فتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف ندارد ز دریوزه ننگ
۸مریدان به قوت ز طفلان کمند
مشایخ چو دیوار مستحکمند
۹بیاموز رفتار از آن طفل خرد
که چون استعانت به دیوار برد
۱۰ز زنجیر ناپارسایان برست
که در حلقهٔ پارسایان نشست
۱۱اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان ندارد از این در گزیر
۱۲برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گرد آوری خرمن معرفت
۱۳الا ای مقیمان محراب انس
که فردا نشینید بر خوان قدس
۱۴متابید روی از گدایان خیل
که صاحب مروت نراند طفیل
۱۵کنون با خرد باید انباز گشت
که فردا نماند ره بازگشت
۱۶