شنیدم ز پیران شیرین سخن
که بود اندر این شهر پیری کهن
۱بسی دیده شاهان و دوران و امر
سرآورده عمری ز تاریخ عمرو
۲درخت کهن میوهای تازه داشت
که شهر از نکویی پرآوازه داشت
۳عجب در زنخدان آن دل فریب
که هرگز نبودهست بر سرو سیب
۴ز شوخی و مردم خراشیدنش
فرج دید در سر تراشیدنش
۵به موسی، کهن عمر کوته امید
سرش کرد چون دست موسی سپید
۶ز سر تیزی آن آهنین دل که بود
به عیب پریرخ زبان برگشود
۷به مویی که کرد از نکوییش کم
نهادند حالی سرش در شکم
۸چو چنگ از خجالت سر خوبروی
نگونسار و در پیشش افتاده موی
۹یکی را که خاطر در او رفته بود
چو چشمان دلبندش آشفته بود
۱۰کسی گفت جور آزمودی و درد
دگر گرد سودای باطل مگرد
۱۱ز مهرش بگردان چو پروانه پشت
که مقراض، شمع جمالش بکشت
۱۲برآمد خروش از هوادار چست
که تردامنان را بود عهد سست
۱۳پسر خوش منش باید و خوبروی
پدر گو به جهلش بینداز موی
۱۴مرا جان به مهرش برآمیختهست
نه خاطر به مویی در آویختهست
۱۵چو روی نکو داری انده مخور
که موی ار بیفتد بروید دگر
۱۶نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهد
گهی برگ ریزد، گهی بر دهد
۱۷بزرگان چو خور در حجاب اوفتند
حسودان چو اخگر در آب اوفتند
۱۸برون آید از زیر ابر آفتاب
به تدریج و اخگر بمیرد در آب
۱۹ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست
که ممکن بود کاب حیوان در اوست
۲۰نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟
نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
۲۱دل از بی مرادی به فکرت مسوز
شب آبستن است ای برادر به روز
۲۲