یکی غله مرداد مه توده کرد
ز تیمار دی خاطر آسوده کرد
۱شبی مست شد و آتشی برفروخت
نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت
۲دگر روز در خوشه چینی نشست
که یک جو ز خرمن نماندش به دست
۳چو سرگشته دیدند درویش را
یکی گفت پروردهٔ خویش را
۴نخواهی که باشی چنین تیره روز
به دیوانگی خرمن خود مسوز
۵گر از دست شد عمرت اندر بدی
تو آنی که در خرمن آتش زدی
۶فضیحت بود خوشه اندوختن
پس از خرمن خویشتن سوختن
۷مکن جان من، تخم دین ورز و داد
مده خرمن نیکنامی به باد
۸چو برگشته بختی در افتد به بند
از او نیکبختان بگیرند پند
۹تو پیش از عقوبت در عفو کوب
که سودی ندارد فغان زیر چوب
۱۰بر آر از گریبان غفلت سرت
که فردا نماند خجل در برت
۱۱