یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکو محضری
۱نشست از خجالت عرق کرده روی
که آیا! خجل گشتم از شیخ کوی!
۲شنید این سخن پیر روشن روان
بر او بر بشورید و گفت ای جوان
۳نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟
۴نیاسایی از جانب هیچ کس
برو جانب حق نگه دار و بس
۵چنان شرم دار از خداوند خویش
که شرمت ز بیگانگان است و خویش
۶