ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش
یکی را نباح سگ آمد به گوش
۱به دل گفت گویی سگ اینجا چراست؟
درآمد که درویش صالح کجاست؟
۲نشان سگ از پیش و از پس ندید
به جز عارف آنجا دگر کس ندید
۳خجل باز گردیدن آغاز کرد
که شرم آمدش بحث این راز کرد
۴شنید از درون عارف آواز پای
هلا گفت بر در چه پایی؟ در آی
۵مپندار ای دیدهٔ روشنم
کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
۶چو دیدم که بیچارگی میخرد
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
۷چو سگ بر درش بانگ کردم بسی
که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
۸چو خواهی که در قدر والا رسی
ز شیب تواضع به بالا رسی
۹در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
۱۰چو سیل اندر آمد به هول و نهیب
فتاد از بلندی به سر در نشیب
۱۱چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد
به مهر آسمانش به عیوق برد
۱۲