قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
۱مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
۲سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا نا خدا ترس بود
۳مرا گریه آمد ز تیمار جفت
بر آن گریه قهقه بخندید و گفت
۴مخور غم برای من ای پر خرد
مرا آن کس آرد که کشتی برد
۵بگسترد سجاده بر روی آب
خیال است پنداشتم یا به خواب
۶ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد و گفت
۷تو لنگی به چوب آمدی من به پای
تو را کشتی آورد و ما را خدای
۸چرا اهل معنی بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند؟
۹نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
۱۰پس آنان که در وجد مستغرقند
شب و روز در عین حفظ حقند
۱۱نگه دارد از تاب آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
۱۲چو کودک به دست شناور برست
نترسد وگر دجله پهناورست
۱۳تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی؟
۱۴