یکی خرده بر شاه غزنین گرفت
که حسنی ندارد ایاز ای شگفت
۱گلی را که نه رنگ باشد نه بوی
غریب است سودای بلبل بر اوی!
۲به محمود گفت این حکایت کسی
بپیچید از اندیشه بر خود بسی
۳که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای نیکوی اوست
۴شنیدم که در تنگنایی شتر
بیفتاد و بشکست صندوق در
۵به یغما ملک آستین برفشاند
وز آنجا به تعجیل مرکب براند
۶سواران پی در و مرجان شدند
ز سلطان به یغما پریشان شدند
۷نماند از وشاقان گردن فراز
کسی در قفای ملک جز ایاز
۸نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ
ز یغما چه آوردهای؟ گفت هیچ
۹من اندر قفای تو میتاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
۱۰گرت قربتی هست در بارگاه
به خلعت مشو غافل از پادشاه
۱۱خلاف طریقت بود کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
۱۲گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
۱۳تو را تا دهن باشد از حرص باز
نیاید به گوش دل از غیب راز
۱۴حقیقت سرایی است آراسته
هوی و هوس گرد برخاسته
۱۵نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد
۱۶