به ره بر یکی پیشم آمد جوان
به تک در پیش گوسفندی دوان
۱بدو گفتم این ریسمان است و بند
که میآرد اندر پیت گوسفند
۲سبک طوق و زنجیر از او باز کرد
چپ و راست پوییدن آغاز کرد
۳هنوز از پیش تازیان میدوید
که جو خورده بود از کف مرد و خوید
۴چو باز آمد از عیش و شادی به جای
مرا دید و گفت ای خداوند رای
۵نه این ریسمان میبرد با منش
که احسان کمندی است در گردنش
۶به لطفی که دیدهست پیل دمان
نیارد همی حمله بر پیلبان
۷بدان را نوازش کن ای نیکمرد
که سگ پاس دارد چو نان تو خورد
۸بر آن مرد کند است دندان یوز
که مالد زبان بر پنیرش دو روز
۹