به خشم از ملک بندهای سربتافت
بفرمود جستن کسش در نیافت
۱چو بازآمد از راه خشم و ستیز
به شمشیر زن گفت خونش بریز
۲به خون تشنه جلاد نامهربان
برون کرد دشنه چو تشنه زبان
۳شنیدم که گفت از دل تنگ ریش
خدایا بحل کردمش خون خویش
۴که پیوسته در نعمت و ناز و نام
در اقبال او بودهام دوستکام
۵مبادا که فردا به خون منش
بگیرند و خرم شود دشمنش
۶ملک را چو گفت وی آمد به گوش
دگر دیگ خشمش نیاورد جوش
۷بسی بر سرش داد و بر دیده بوس
خداوند رایت شد و طبل و کوس
۸به رفق از چنان سهمگن جایگاه
رسانید دهرش بدان پایگاه
۹غرض زین حدیث آن که گفتار نرم
چو آب است بر آتش مرد گرم
۱۰تواضع کن ای دوست با خصم تند
که نرمی کند تیغ برنده کند
۱۱نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صد تو حریر
۱۲