زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف در آویخت دست
۱چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
۲بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
۳در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
۴غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر ز نفس ستمکاره دست
۵زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
۶به سندان دلی روی در هم مکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
۷روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
۸تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
۹چه سود از پشیمانی آید به کف
چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
۱۰شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زردرویی برند
۱۱به عذرآوری خواهش امروز کن
که فردا نماند مجال سخن
۱۲