شنیدم که مردی است پاکیزه بوم
شناسا و رهرو در اقصای روم
۱من و چند سیاح صحرانورد
برفتیم قاصد به دیدار مرد
۲سر و چشم هر یک ببوسید و دست
به تمکین و عزت نشاند و نشست
۳زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت
ولی بی مروت چو بی بر درخت
۴به لطف و سخن گرم رو مرد بود
ولی دیگدانش عجب سرد بود
۵همه شب نبودش قرار و هجوع
ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع
۶سحرگه میان بست و در باز کرد
همان لطف و پرسیدن آغاز کرد
۷یکی بد که شیرین و خوش طبع بود
که با ما مسافر در آن ربع بود
۸مرا بوسه گفتا به تصحیف ده
که درویش را توشه از بوسه به
۹به خدمت منه دست بر کفش من
مرا نان ده و کفش بر سر بزن
۱۰به ایثار مردان سبق بردهاند
نه شب زنده داران دل مردهاند
۱۱همین دیدم از پاسبان تتار
دل مرده و چشم شب زندهدار
۱۲کرامت جوانمردی و نان دهی است
مقالات بیهوده طبل تهی است
۱۳قیامت کسی بینی اندر بهشت
که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
۱۴به معنی توان کرد دعوی درست
دم بی قدم تکیه گاهی است سست
۱۵