شنیدم در ایام حاتم که بود
به خیل اندرش بادپایی چو دود
۱صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی
که بر برق پیشی گرفتی همی
۲به تک ژاله میریخت بر کوه و دشت
تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت
۳یکی سیلرفتار هاموننورد
که باد از پیاش باز ماندی چو گرد
۴ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم
بگفتند برخی به سلطان روم
۵که همتای او در کرم مرد نیست
چو اسبش به جولان و ناورد نیست
۶بیاباننوردی چو کشتی بر آب
که بالای سیرش نپرد عقاب
۷به دستور دانا چنین گفت شاه
که دعوی خجالت بود بیگواه
۸من از حاتم آن اسب تازینژاد
بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد
۹بدانم که در وی شکوه مهیست
وگر رد کند، بانگ طبل تهیست
۱۰رسولی هنرمند عالم به طی
روان کرد و ده مرد همراه وی
۱۱زمین مرده و ابر گریان بر او
صبا کرده بار دگر جان در او
۱۲به منزلگه حاتم آمد فرود
بر آسود چون تشنه بر زندهرود
۱۳سماطی بیفکند و اسبی بکشت
بهدامن شکر دادشان، زر به مشت
۱۴شب آنجا ببودند و روز دگر
بگفت آنچه دانست صاحبخبر
۱۵همیگفت حاتم پریشان چو مست
به دندان ز حسرت همیکند دست
۱۶که ای بهرهور موبد نیکنام
چرا پیش از اینم نگفتی پیام؟
۱۷من آن بادرفتارِ دُلدلشتاب
ز بهر شما دوش کردم کباب
۱۸که دانستم از هول باران و سیل
نشاید شدن در چراگاه خیل
۱۹به نوعی دگر روی و راهم نبود
جز او بر در بارگاهم نبود
۲۰مروّت ندیدم در آیین خویش
که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش
۲۱مرا نام باید در اقلیم فاش
دگر مرکب نامور گو مباش
۲۲کسان را درم داد و تشریف و اسب
طبیعیست اخلاق نیکو، نه کسب
۲۳خبر شد به روم از جوانمرد طی
هزار آفرین گفت بر طبع وی
۲۴ز حاتم بدین نکته راضی مشو
از این خوبتر ماجرایی شنو
۲۵