رئیس دهی با پسر در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
۱پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس، کمرهای زر
۲یلان کماندار نخجیر زن
غلامان ترکش کش تیرزن
۳یکی در برش پرنیانی قباه
یکی بر سرش خسروانی کلاه
۴پسر کان همه شوکت و پایه دید
پدر را به غایت فرومایه دید
۵که حالش بگردید و رنگش بریخت
ز هیبت به بیغولهای در گریخت
۶پسر گفتش آخر بزرگ دهی
به سرداری از سر بزرگان مهی
۷چه بودت که ببریدی از جان امید
بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟
۸بلی، گفت سالار و فرماندهم
ولی عزتم هست تا در دهم
۹بزرگان از آن دهشت آلودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند
۱۰تو، ای بی خبر، همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
۱۱نگفتند حرفی زبان آوران
که سعدی نگوید مثالی بر آن
۱۲مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
۱۳یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز؟
۱۴ببین کآتشی کرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد
۱۵که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم
۱۶