ثنا گفت بر سعد زنگی کسی
که بر تربتش باد رحمت بسی
۱درم داد و تشریف و بنواختش
به مقدار خود منزلت ساختش
۲چو الله و بس دید بر نقش زر
بشورید و برکند خلعت ز بر
۳ز سوزش چنان شعله در جان گرفت
که برجست و راه بیابان گرفت
۴یکی گفتش از همنشینان دشت
چه دیدی که حالت دگرگونه گشت
۵تو اول زمین بوسه دادی به جای
نبایستی آخر زدن پشت پای
۶بخندید کاول ز بیم و امید
همی لرزه بر تن فتادم چو بید
۷به آخر ز تمکین الله و بس
نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس
۸به شهری در از شام غوغا فتاد
گرفتند پیری مبارک نهاد
۹هنوز آن حدیثم به گوش اندر است
چو قیدش نهادند بر پای و دست
۱۰که گفت ار نه سلطان اشارت کند
که را زهره باشد که غارت کند؟
۱۱بباید چنین دشمنی دوست داشت
که میدانمش دوست بر من گماشت
۱۲اگر عز و جاه است و گر ذل و قید
من از حق شناسم، نه از عمرو و زید
۱۳ز علت مدار، ای خردمند، بیم
چو داروی تلخت فرستد حکیم
۱۴بخور هرچه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناتر است از طبیب
۱۵