یکی را چو من دل به دست کسی
گرو بود و میبرد خواری بسی
۱پس از هوشمندی و فرزانگی
به دف بر زدندش به دیوانگی
۲ز دشمن جفا بردی از بهر دوست
که تریاک اکبر بود زهر دوست
۳قفا خوردی از دست یاران خویش
چو مسمار پیشانی آورده پیش
۴خیالش چنان بر سر آشوب کرد
که بام دماغش لگدکوب کرد
۵نبودش ز تشنیع یاران خبر
که غرقه ندارد ز باران خبر
۶کرا پای خاطر بر آمد به سنگ
نیندیشد از شیشهٔ نام و ننگ
۷شبی دیو خود را پریچهره ساخت
در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت
۸سحرگه مجال نمازش نبود
ز یاران کس آگه ز رازش نبود
۹به آبی فرو رفت نزدیک بام
بر او بسته سرما دری از رخام
۱۰نصیحتگری لومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد
۱۱ز برنای منصف بر آمد خروش
که ای یار چند از ملامت؟ خموش
۱۲مرا پنج روز این پسر دل فریفت
ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت
۱۳نپرسید باری به خلق خوشم
ببین تا چه بارش به جان میکشم
۱۴پس آن را که شخصم ز خاک آفرید
به قدرت در او جان پاک آفرید
۱۵عجب داری ار بار امرش برم
که دایم به احسان و فضلش درم؟
۱۶