زنِ خوبِ فرمانبَرِ پارسا
کُنَد مَردِ درویش را پادشا
۱برو پنج نوبت بزن بر دَرَت
چو یاری موافق بود در بَرَت
۲همهْ روز اگر غم خوری، غمْ مَدار
چو شب غمگُسارت بُوَد در کنار
۳کرا خانه، آباد و، همخوابه، دوست
خدا را به رحمت نظر سوی اوست
۴چو مَستور باشد زن و خوبروی
به دیدارِ او در بهشت است شُوی
۵کسی برگرفت از جهانْ کامِ دل،
که یکدل بود با وی آرامِ دل
۶اگر پارسا باشد و خوشسَخُن
نگه در نکوییّ و زشتی مَکُن
۷زنِ خوشمَنِش، دلنشانتر که خوب
که آمیزگاری بپوشد عیوب
۸ببرد از پریچهرهٔ زشتخوی
زنِ دیوسیمایِ خوشطبع، گوی
۹چو حلوا خورَد سرکه از دستِ شُوی
نه حلوا خورد سرکهاندودهروی
۱۰دلارام باشد زنِ نیکخواه
ولیکن زن بد، خدایا پناه!
۱۱چو طوطی کلاغش بُوَد همنفس
غنیمت شمارَد خلاص از قفس
۱۲سر اندر جهان نِه به آوارگی
وگرنه، بنِه دل به بیچارگی
۱۳تهیپایْ رفتنْ بِه از کفشِ تَنگ
بلایِ سفر، بِه که در خانهْ جنگ
۱۴به زندانِ قاضی گرفتار بِه
که در خانه دیدن بر ابرو گره
۱۵سفر، عید باشد بر آن کدخدای
که بانویِ زشتش بود در سرای
۱۶درِ خرمی بر سرایی ببند
که بانگِ زن از وی برآید بلند
۱۷چو زن راهِ بازار گیرد، بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن!
۱۸اگر زن ندارد سوی مَرد، گوش
سَراویلِ کُحلیش در مَرد پوش
۱۹زنی را که جهل است و ناراستی
بلا بر سرِ خود، نه زن خواستی
۲۰چو در کیله یک جو امانت شکست
از انبارِ گندم فرو شوی دست
۲۱بر آن بنده، حق نیکویی خواسته است
که با او دل و دستِ زن راست است
۲۲چو در رویِ بیگانه خندید زن
دگر، مَرد گو لافِ مَردی مزن
۲۳زنِ شُوخ چون دست در قلیه کرد
برو گو بنه پنجه بر رویِ مَرد
۲۴ز بیگانگان چشمِ زن کور باد
چو بیرون شد از خانه، در گور باد
۲۵چو بینی که زن پایبرجایْ نیست
ثبات، از خردمندی و رای نیست
۲۶گریز از کفش در دهانِ نهنگ
که مُردن بِه از زندگانی به ننگ
۲۷بپوشانش از چشمِ بیگانه روی
وگر نشنود، چه زن آنگه چه شوی!
۲۸زنِ خوبِ خوشطبع رنج است و بار
رها کن زنِ زشتِ ناسازگار
۲۹چه نغز آمد این یک سخن زآن دو تن
که بودند سرگشته از دستِ زن
۳۰یکی گفت : «کس را زنِ بد مباد»
دگر گفت : «زن در جهانْ خوَد مباد!»
۳۱زنِ نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویمِ پاری نیاید به کار
۳۲کسی را که بینی گرفتارِ زن
مکن سعدیا، طعنه بر وی مزن
۳۳تو هم جَور بینی و بارش کشی
اگر یک سَحَر در کنارش کشی
۳۴