جوانی ز ناسازگاریِ جُفت
بِرِ پیرمردی بنالید و گفت
۱گرانباری از دست این خصمِ چیر
چنان میبرم کآسیاسنگِ زیر
۲به سختی بنه گفتش، ای خواجه، دل
کس از صبر کردن نگردد خجل
۳به شب سنگ بالایی ای خانهسوز
چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟
۴چو از گُلبنی دیده باشی خوشی
روا باشد اَر بارِ خارش کِشی
۵درختی که پیوسته بارَش خوری
تحمل کن آنگه که خارَش خوری
۶