پسر چون ز ده بر گذشتش سنین
ز نامحرمان گو فراتر نشین
۱بر پنبه آتش نشاید فروخت
که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت
۲چو خواهی که نامت بماند به جای
پسر را خردمندی آموز و رای
۳که گر عقل و طبعش نباشد بسی
بمیری و از تو نماند کسی
۴بسا روزگارا که سختی برد
پسر چون پدر نازکش پرورد
۵خردمند و پرهیزگارش بر آر
گرش دوست داری به نازش مدار
۶به خردی درش زجر و تعلیم کن
به نیک و بدش وعده و بیم کن
۷نوآموز را ذکر و تحسین و زه
ز توبیخ و تهدید استاد به
۸بیاموز پرورده را دسترنج
وگر دست داری چو قارون به گنج
۹مکن تکیه بر دستگاهی که هست
که باشد که نعمت نماند به دست
۱۰به پایان رسد کیسهٔ سیم و زر
نگردد تهی کیسهٔ پیشهور
۱۱چه دانی که گردیدن روزگار
به غربت بگرداندش در دیار
۱۲چو بر پیشهای باشدش دسترس
کجا دست حاجت برد پیش کس؟
۱۳ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟
نه هامون نوشت و نه دریا شکافت
۱۴به خردی بخورد از بزرگان قفا
خدا دادش اندر بزرگی صفا
۱۵هر آن کس که گردن به فرمان نهد
بسی بر نیاید که فرمان دهد
۱۶هر آن طفل کاو جور آموزگار
نبیند، جفا بیند از روزگار
۱۷پسر را نکو دار و راحت رسان
که چشمش نماند به دست کسان
۱۸هر آن کس که فرزند را غم نخورد
دگر کس غمش خورد و بدنام کرد
۱۹نگهدار از آمیزگار بدش
که بدبخت و بی ره کند چون خودش
۲۰