شکر لب جوانی نی آموختی
که دلها در آتش چو نی سوختی
۱پدر بارها بانگ بر وی زدی
به تندی و آتش در آن نی زدی
۲شبی بر ادای پسر گوش کرد
سماعش پریشان و مدهوش کرد
۳همی گفت و بر چهره افکنده خوی
که آتش به من در زد این بار نی
۴ندانی که شوریده حالان مست
چرا بر فشانند در رقص دست؟
۵گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست بر کاینات
۶حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینیش جانی در اوست
۷گرفتم که مردانهای در شنا
برهنه توانی زدن دست و پا
۸بکن خرقه نام و ناموس و زرق
که عاجز بود مرد با جامه غرق
۹تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی
۱۰