یکی را خری در گل افتاده بود
ز سوداش خون در دل افتاده بود
۱بیابان و باران و سرما و سیل
فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
۲همه شب در این غصه تا بامداد
سقط گفت و نفرین و دشنام داد
۳نه دشمن برست از زبانش نه دوست
نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست
۴قضا را خداوند آن پهندشت
در آن حالِ منکر بر او بر گذشت
۵شنید این سخنهای دور از صواب
نه صبر شنیدن، نه روی جواب
۶ملک شرمگین در حشم بنگریست
که سودای این بر من از بهر چیست؟
۷یکی گفت شاها به تیغش بزن
که نگذاشت کس را نه دختر نه زن
۸نگه کرد سلطان عالی محل
خودش در بلا دید و خر در وحل
۹ببخشود بر حال مسکین مرد
فرو خورد خشم سخنهای سرد
۱۰زرش داد و اسب و قبا پوستین
چه نیکو بوَد مهر در وقت کین
۱۱یکی گفتش ای پیر بیعقل و هوش
عجب رستی از قتل، گفتا خموش
۱۲اگر من بنالیدم از درد خویش
وی انعام فرمود در خورد خویش
۱۳بدی را بدی سهل باشد جزا
اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء
۱۴