شنیدم که مغروری از کبر مست
در خانه بر روی سائل ببست
۱به کنجی فرو ماند و بنشست مرد
جگر گرم و آه از تف سینه سرد
۲شنیدش یکی مرد پوشیده چشم
بپرسیدش از موجب کین و خشم
۳فرو گفت و بگریست بر خاک کوی
جفایی کز آن شخصش آمد به روی
۴بگفت ای فلان، ترک آزار کن
یک امشب به نزد من افطار کن
۵به خُلق و فریبش گریبان کشید
به خانه در آوردش و خوان کشید
۶بر آسود درویش روشن نهاد
بگفت ایزدت روشنایی دهاد
۷شب از نرگسش قطره چندی چکید
سحر دیده بر کرد و دنیا بدید
۸حکایت به شهر اندر افتاد و جوش
که آن بیبصر دیده بر کرد دوش
۹شنید این سخن خواجهٔ سنگدل
که برگشت درویش از او تنگدل
۱۰بگفتا حکایت کن ای نیکبخت
که چون سهل شد بر تو این کار سخت؟
۱۱که بر کردت این شمع گیتیفروز؟
بگفت ای ستمکار آشفته روز
۱۲تو کوتهنظر بودی و سست رای
که مشغول گشتی به جغد از همای
۱۳به روی من این در کسی کرد باز
که کردی تو بر روی وی در، فراز
۱۴اگر بوسه بر خاک مردان زنی
به مردی که پیش آیدت روشنی
۱۵کسانی که پوشیده چشم دلند
همانا کز این توتیا غافلند
۱۶چو برگشتهدولت ملامت شنید
سر انگشت حیرت به دندان گزید
۱۷که شهباز من صید دام تو شد
مرا بود دولت به نام تو شد
۱۸کسی چون به دست آورد جره باز
فرو برده چون موش دندان آز
۱۹الا گر طلبکار اهل دلی
ز خدمت مکن یک زمان غافلی
۲۰خورش ده به گنجشک و کبک و حَمام
که یک روزت افتد همایی به دام
۲۱چو هر گوشه تیر نیاز افکنی
امید است ناگه که صیدی زنی
۲۲دُری هم بر آید ز چندین صدف
ز صد چوبه آید یکی بر هدف
۲۳