یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
۱چو روز آمد آن نیکمردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
۲که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
۳مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الّا به سیم
۴از این دوستانِ خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند
۵