یکی را حکایت کنند از ملوک
که بیماری رشته کردش چو دوک
۱چنانش در انداخت ضعف جسد
که میبرد بر زیردستان حسد
۲که شاه ار چه بر عرصه نامآور است
چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است
۳ندیمی زمین ملک بوسه داد
که ملک خداوند جاوید باد
۴در این شهر مردی مبارک دم است
که در پارسایی چنویی کم است
۵نرفتهست هرگز ره ناصواب
دلی روشن و دعوتی مستجاب
۶نبردند پیشش مهمات کس
که مقصود حاصل نشد در نفس
۷بخوان تا بخواند دعایی بر این
که رحمت رسد ز آسمان برین
۸بفرمود تا مهتران خدم
بخواندند پیر مبارک قدم
۹برفتند و گفتند و آمد فقیر
تنی محتشم در لباسی حقیر
۱۰بگفتا دعایی کن ای هوشمند
که در رشته چون سوزنم پایبند
۱۱شنید این سخن پیر خم بوده پشت
به تندی برآورد بانگی درشت
۱۲که حق مهربان است بر دادگر
ببخشای و بخشایش حق نگر
۱۳دعای منت کی شود سودمند
اسیران محتاج در چاه و بند؟
۱۴تو ناکرده بر خلق بخشایشی
کجا بینی از دولت آسایشی؟
۱۵ببایدت عذر خطا خواستن
پس از شیخ صالح دعا خواستن
۱۶کجا دست گیرد دعای ویت
دعای ستمدیدگان در پیت؟
۱۷شنید این سخن شهریار عجم
ز خشم و خجالت بر آمد بهم
۱۸برنجید و پس با دل خویش گفت
چه رنجم؟ حق است این که درویش گفت
۱۹بفرمود تا هر که در بند بود
به فرمانش آزاد کردند زود
۲۰جهاندیده بعد از دو رکعت نماز
به داور برآورد دست نیاز
۲۱که ای برفرازندهٔ آسمان
به جنگش گرفتی به صلحش بمان
۲۲ولی همچنان بر دعا داشت دست
که شه سر برآورد و بر پای جست
۲۳تو گفتی ز شادی بخواهد پرید
چو طاووس، چون رشته در پا ندید
۲۴بفرمود گنجینهٔ گوهرش
فشاندند در پای و زر بر سرش
۲۵حق از بهر باطل نشاید نهفت
از آن جمله دامن بیفشاند و گفت
۲۶مرو با سر رشته بار دگر
مبادا که دیگر کند رشته سر
۲۷چو باری فتادی نگهدار پای
که یک بار دیگر بلغزد ز جای
۲۸ز سعدی شنو کاین سخن راست است
نه هر باری افتاده برخاستهست
۲۹