به صنعا درم طفلی اندر گذشت
چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت
۱قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
۲در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
۳نهالی به سی سال گردد درخت
ز بیخش بر آرد یکی باد سخت
۴عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت
که چندین گلاندام در خاک خفت
۵به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر
که کودک رود پاک و آلوده پیر
۶ز سودا و آشفتگی بر قدش
برانداختم سنگی از مرقدش
۷ز هولم در آن جای تاریک و تنگ
بشورید حال و بگردید رنگ
۸چو باز آمدم زآن تغیر به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش:
۹گرت وحشت آمد ز تاریک جای
به هش باش و با روشنایی در آی
۱۰شب گور خواهی منور چو روز
از اینجا چراغ عمل برفروز
۱۱تن کارکن میبلرزد ز تب
مبادا که نخلش نیارد رطب
۱۲گروهی فراوان طمع ظن برند
که گندم نیفشانده خرمن برند
۱۳بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند
کسی برد خرمن که تخمی فشاند
۱۴