ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد
طلب ده درم سنگ فانید کرد
۱ز راوی چنان یاد دارم خبر
که پیشش فرستاد تَنگی شکر
۲زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟
همان ده درم حاجت پیر بود
۳شنید این سخن نامبردار طی
بخندید و گفت ای دلارام حی
۴گر او در خور حاجت خویش خواست
جوانمردی آل حاتم کجاست؟
۵چو حاتم به آزادمردی دگر
ز دوران گیتی نیامد مگر
۶ابوبکر سعد آن که دست نوال
نهد همّتش بر دهان سؤال
۷رعیتپناها! دلت شاد باد!
به سعیات مسلمانی آباد باد!
۸سرافرازد این خاک فرخنده بوم
ز عدلت بر اقلیم یونان و روم
۹چو حاتم، اگر نیستی کام وی
نبردی کس اندر جهان نام طی
۱۰ثنا ماند از آن نامور در کتاب
تو را هم ثنا ماند و هم ثواب
۱۱که حاتم بدان نام و آوازه خواست
تو را سعی و جهد از برای خداست
۱۲تکلّف بر مرد درویش نیست
وصیت همین یک سخن بیش نیست
۱۳که چندان که جهدت بود خیر کن
ز تو خیر ماند، ز سعدی سخن
۱۴