شنیدم که در دشتِ صنعا جنید
سگی دید برکنده دندانِ صید
۱ز نیرویِ سر پنجهٔ شیرگیر
فرومانده عاجز چو روباهِ پیر
۲پس از غُرم و آهو گرفتن به پی
لگد خوردی از گوسفندانِ حی
۳چو مسکین و بیطاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از زادِ خویش
۴شنیدم که میگفت و خوش میگریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
۵به ظاهر من امروز از این بهترم
دگر تا چه راند قضا بر سَرم
۶گرم پایِ ایمان نلغزد ز جای
به سر بر نهم تاجِ عفوِ خدای
۷وگر کسوتِ معرفت در برم
نماند، به بسیار از این کمترم
۸که سگ با همه زشتنامی چو مُرد
مر او را به دوزخ نخواهند بُرد
۹ره این است سعدی که مردانِ راه
به عزّت نکردند در خود نگاه
۱۰از آن بر ملائک شرف داشتند
که خود را به از سگ نپنداشتند
۱۱