شنیدم که لقمان سیهفام بود
نه تنپرور و نازکاندام بود
۱یکی بندهٔ خویش پنداشتش
زبون دید و در کارِ گل داشتش
۲جفا دید و با جور و قهرش بساخت
به سالی سَرایی ز بهرش بساخت
۳چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز
ز لقمانش آمد نهیبی فراز
۴به پایش درافتاد و پوزش نمود
بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
۵به سالی ز جورت جگر خون کنم
به یک ساعت از دل به در چون کنم؟
۶ولی هم ببخشایم ای نیکمرد
که سود تو ما را زیانی نکرد
۷تو آباد کردی شبستانِ خویش
مرا حکمت و معرفت گشت بیش
۸غلامی است در خیلم ای نیکبخت
که فرمایمش وقتها کارِ سخت
۹دگر ره نیازارمش سخت، دل
چو یاد آیدم سختیِ کارِ گل
۱۰هر آن کس که جورِ بزرگان نبُرد
نسوزد دلش بر ضعیفانِ خُرد
۱۱گر از حاکمان سختت آید سخُن
تو بر زیردستان درشتی مکُن
۱۲نکو گفت بهرامشه با وزیر
که دشوار با زیردستان مگیر
۱۳