یکی را به چوگان مه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
۱شب از بی قراری نیارست خفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت
۲به شب گر ببردی بر شحنه، سوز
گناه آبرویش نبردی به روز
۳کسی روز محشر نگردد خجل
که شبها به درگه برد سوز دل
۴هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟
در عذرخواهان نبندد کریم
۵ز یزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصیر روز گناه
۶کریمی که آوردت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
۷اگر بندهای دست حاجت بر آر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
۸نیامد بر این در کسی عذر خواه
که سیل ندامت نشستش گناه
۹نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه آب چشمش بسی
۱۰