حکایت کنند از یکی نیکمرد
که اکرام حجاج یوسف نکرد
۱به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز
که نطعش بیانداز و خونش بریز
۲چو حجت نماند جفا جوی را
به پرخاش در هم کشد روی را
۳بخندید و بگریست مرد خدای
عجب داشت سنگیندلِ تیرهرای
۴چو دیدش که خندید و دیگر گریست
بپرسید کاین خنده و گریه چیست؟
۵بگفتا همی گریم از روزگار
که طفلان بیچاره دارم چهار
۶همی خندم از لطف یزدان پاک
که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک
۷پسر گفتش: ای نامور شهریار
یکی دست از این مرد صوفی بدار
۸که خلقی بر او روی دارند و پشت
نه رای است خلقی به یک بار کشت
۹بزرگی و عفو و کرم پیشه کن
ز خردان اطفالش اندیشه کن
۱۰شنیدم که نشنید و خونش بریخت
ز فرمان داور که داند گریخت؟
۱۱بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت
به خواب اندرش دید و پرسید و گفت:
۱۲دمی بیش بر من سیاست نراند
عقوبت بر او تا قیامت بماند
۱۳نخفتهست مظلوم از آهش بترس
ز دود دل صبحگاهش بترس
۱۴نترسی که پاک اندرونی شبی
بر آرد ز سوز جگر یا ربی؟
۱۵نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید؟
بر پاک ناید ز تخم پلید
۱۶