گزیری به چاهی در افتاده بود
که از هول او شیر نر ماده بود
۱بداندیش مردم به جز بد ندید
بیافتاد و عاجزتر از خود ندید
۲همه شب ز فریاد و زاری نخفت
یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت:
۳تو هرگز رسیدی به فریاد کس
که میخواهی امروز فریادرس؟
۴همه تخم نامردمی کاشتی
ببین لاجرم بر که برداشتی
۵که بر جان ریشت نهد مرهمی
که دلها ز ریشت بنالد همی؟
۶تو ما را همی چاه کندی به راه
به سر لاجرم در فتادی به چاه
۷دو کس چَه کنند از پی خاص و عام
یکی نیکمحضر، دگر زشتنام
۸یکی تشنه را تا کند تازه حلق
دگر تا به گردن در افتند خلق
۹اگر بد کنی چشم نیکی مدار
که هرگز نیارد گز انگور بار
۱۰نپندارم ای در خزان کشته جو
که گندم ستانی به وقت درو
۱۱درخت زقوم ار به جان پروری
مپندار هرگز کز او بر خوری
۱۲رطب ناورد چوب خرزهره بار
چو تخم افکنی، بر همان چشم دار
۱۳