یکی را چو سعدی دلی ساده بود
که با ساده رویی در افتاده بود
۱جفا بردی از دشمن سختگوی
ز چوگان سختی بخستی چو گوی
۲ز کس چین بر ابرو نینداختی
ز یاری به تندی نپرداختی
۳یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟
خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
۴تن خویشتن سغبه دونان کنند
ز دشمن تحمل زبونان کنند
۵نشاید ز دشمن خطا درگذاشت
که گویند یارا و مردی نداشت
۶بدو گفت شیدای شوریده سر
جوابی که شاید نبشتن به زر
۷دلم خانه یِ مهرِ یار است و بس
از آن مینگنجد در او کین کس
۸چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
۹گر این مدعی دوست بشناختی
به پیکار دشمن نپرداختی
۱۰گر از هستی حق خبر داشتی
همه خلق را نیست پنداشتی
۱۱