فریدون وزیری پسندیده داشت
که روشن دل و دوربین دیده داشت
۱رضای حق اول نگه داشتی
دگر پاس فرمان شه داشتی
۲نهد عامل سفله بر خلق رنج
که تدبیر ملک است و توفیر گنج
۳اگر جانب حق نداری نگاه
گزندت رساند هم از پادشاه
۴یکی رفت پیش ملک بامداد
که هر روزت آسایش و کام باد
۵غرض مشنو از من نصیحت پذیر
تو را در نهان دشمن است این وزیر
۶کس از خاص لشکر نماندهست و عام
که سیم و زر از وی ندارد به وام
۷به شرطی که چون شاه گردن فراز
بمیرد، دهند آن زر و سیم باز
۸نخواهد تو را زنده این خودپرست
مبادا که نقدش نیاید به دست
۹یکی سوی دستور دولت پناه
به چشم سیاست نگه کرد شاه
۱۰که در صورت دوستان پیش من
به خاطر چرایی بد اندیش من؟
۱۱زمین پیش تختش ببوسید و گفت
نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت
۱۲چنین خواهم ای نامور پادشاه
که باشند خلقت همه نیک خواه
۱۳چو مرگت بود وعدهٔ سیم من
بقا بیش خواهندت از بیم من
۱۴نخواهی که مردم به صدق و نیاز
سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟
۱۵غنیمت شمارند مردان دعا
که جوشن بود پیش تیر بلا
۱۶پسندید از او شهریار آنچه گفت
گل رویش از تازگی برشکفت
۱۷ز قدر و مکانی که دستور داشت
مکانش بیفزود و قدرش فراشت
۱۸بد اندیش را زجر و تأدیب کرد
پشیمانی از گفتهٔ خویش خورد
۱۹ندیدم ز غماز سرگشتهتر
نگون طالع و بخت برگشتهتر
۲۰ز نادانی و تیره رایی که اوست
خلاف افکند در میان دو دوست
۲۱کنند این و آن خوش دگر باره دل
وی اندر میان کور بخت و خجل
۲۲میان دو کس آتش افروختن
نه عقل است و خود در میان سوختن
۲۳چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید
که از هر که عالم زبان درکشید
۲۴بگوی آنچه دانی سخن سودمند
وگر هیچ کس را نیاید پسند
۲۵که فردا پشیمان برآرد خروش
که آوخ چرا حق نکردم به گوش؟
۲۶