ندانم که گفت این حکایت به من
که بودهست فرماندهی در یمن
۱ز نامآوران گوی دولت ربود
که در گنجبخشی نظیرش نبود
۲توان گفت او را سحاب کرم
که دستش چو باران فشاندی درم
۳کسی نام حاتم نبردی برش
که سودا نرفتی از او بر سرش
۴که چند از مقالات آن بادسنج
که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج
۵شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت
چو چنگ اندر آن بزم، خلقی نواخت
۶درِ ذکر حاتم کسی باز کرد
دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد
۷حسد مرد را بر سر کینه داشت
یکی را به خون خوردنش بر گماشت
۸که تا هست حاتم در ایام من
نخواهد به نیکی شدن نام من
۹بلا جوی راه بنی طی گرفت
به کشتن جوانمرد را پی گرفت
۱۰جوانی به ره پیشباز آمدش
کز او بوی انسی فراز آمدش
۱۱نکوروی و دانا و شیرینزبان
بر خویش برد آن شبش میهمان
۱۲کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود
بداندیش را دل به نیکی ربود
۱۳نهادش سحَر بوسه بر دست و پای
که نزدیک ما چند روزی بپای
۱۴بگفتا نیارم شد اینجا مقیم
که در پیش دارم مهمی عظیم
۱۵بگفت ار نهی با من اندر میان
چو یاران یکدل بکوشم به جان
۱۶به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش
که دانم جوانمرد را پردهپوش
۱۷در این بوم حاتم شناسی مگر
که فرخندهرای است و نیکوسیَر؟
۱۸سرش پادشاه یمن خواستهست
ندانم چه کین در میان خاستهست!
۱۹گرَم ره نمایی بدانجا که اوست
همین چشم دارم ز لطف تو دوست
۲۰بخندید برنا که حاتم منم
سر اینک جدا کن به تیغ از تنم
۲۱نباید که چون صبح گردد سفید
گزندت رسد یا شوی ناامید
۲۲چو حاتم به آزادگی سر نهاد
جوان را برآمد خروش از نهاد
۲۳به خاک اندر افتاد و بر پای جست
گهش خاک بوسید و گه پای و دست
۲۴بینداخت شمشیر و ترکِش نهاد
چو بیچارگان دست بر کش نهاد
۲۵که من گر گلی بر وجودت زنم
به نزدیک مردان نه مردم، زنم
۲۶دو چشمش ببوسید و در بر گرفت
وز آنجا طریق یمن بر گرفت
۲۷ملک در میان دو ابروی مرد
بدانست حالی که کاری نکرد
۲۸بگفتا بیا تا چه داری خبر
چرا سر نبستی به فتراک بر؟
۲۹مگر بر تو نامآوری حمله کرد
نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟
۳۰جوانمرد شاطر زمین بوسهداد
ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد
۳۱که دریافتم حاتم نامجوی
هنرمند و خوشمنظر و خوبروی
۳۲جوانمرد و صاحبخرد دیدمش
به مردانگی فوق خود دیدمش
۳۳مرا بار لطفش دو تا کرد پشت
به شمشیر احسان و فضلم بکشت
۳۴بگفت آنچه دید از کرمهای وی
شهنشه ثنا گفت بر آل طی
۳۵فرستاده را داد مهری درم
که مهر است بر نام حاتم کرم
۳۶مر او را سزد گر گواهی دهند
که معنی و آوازهاش همرهند
۳۷