غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
۱به ره بر یکی دکه دیدم بلند
تنی چند مسکین بر او پای بند
۲بسیج سفر کردم اندر نفس
بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
۳یکی گفت کاین بندیان شبروند
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
۴چو بر کس نیامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
۵نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان
۶وگر عفتت را فریب است زیر
زبان حسابت نگردد دلیر
۷نکونام را کس نگیرد اسیر
بترس از خدای و مترس از امیر
۸چو خدمت پسندیده آرم به جای
نیندیشم از دشمن تیره رای
۹اگر بنده کوشش کند بندهوار
عزیزش بدارد خداوندگار
۱۰وگر کند رای است در بندگی
ز جانداری افتد به خربندگی
۱۱قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر باز مانی ز دد کمتری
۱۲