یکی گفت با صوفییی در صفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا
۱بگفتا خموش، ای برادر، بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
۲کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمنترند
۳کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست
۴نیارست دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
۵تو دشمنتری کآوری بر دهان
که دشمن چنین گفت اندر نهان
۶سخنچین کند تازه جنگِ قدیم
به خشم آورَد نیکمرد سلیم
۷از آن همنشین تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
۸سیهچال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن بهجای
۹میان دو تن جنگ چون آتش است
سخنچین بدبخت هیزمکش است
۱۰