عزیزی در اقصای تبریز بود
که همواره بیدار و شب خیز بود
۱شبی دید جایی که دزدی کمند
بپیچید و بر طَرْف بامی فکند
۲کسان را خبر کرد و آشوب خاست
ز هر جانبی مرد با چوب خاست
۳چو نامردم آواز مردم شنید
میان خطر جای بودن ندید
۴نهیبی از آن گیر و دار آمدش
گریزِ به وقت، اختیار آمدش
۵ز رحمت دل پارسا موم شد
که شب دزد بیچاره محروم شد
۶به تاریکی از پی فراز آمدش
به راهی دگر پیشباز آمدش
۷که یارا مرو کآشنای توام
به مردانگی خاک پای توام
۸ندیدم به مردانگی چون تو کس
که جنگاوری بر دو نوع است و بس
۹یکی پیش خصم آمدن مردوار
دوم جان به در بردن از کارزار
۱۰بر این هر دو خصلت غلام توام
چه نامی؟ که مولای نام توام
۱۱گرت رای باشد به حکم کرم
به جایی که میدانمت ره برم
۱۲سرایی است کوتاه و در بسته سخت
نپندارم آنجا خداوند رخت
۱۳کلوخی دو بالای هم بر نهیم
یکی پای بر دوش دیگر نهیم
۱۴به چندان که در دستت افتد بساز
از آن به که گردی تهیدست باز
۱۵به دلداری و چاپلوسی و فن
کشیدش سوی خانهٔ خویشتن
۱۶جوانمرد شبرو فرو داشت دوش
به کتفش برآمد خداوند هوش
۱۷بَغَلطاق و دستار و رختی که داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت
۱۸وز آنجا برآورد غوغا که دزد
ثواب ای جوانان و یاری و مزد
۱۹به در جست از آشوب، دزد دغل
دوان، جامهٔ پارسا در بغل
۲۰دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد
که سرگشتهای را برآمد مراد
۲۱خبیثی که بر کس ترحم نکرد
ببخشود بر وی دل نیکمرد
۲۲عجب ناید از سیرت بخردان
که نیکی کنند از کرم با بدان
۲۳در اقبال نیکان بدان میزیند
وگرچه بدان اهل نیکی نیند
۲۴