اگر مردِ عشقی کمِ خویش گیر
و گرنه رهِ عافیت پیش گیر
۱مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند
۲نروید نبات از حبوبِ درست
مگر حال بر وی بگردد نخست
۳تو را با حق آن آشنایی دهد
که از دستِ خویشت رهایی دهد
۴که تا با خودی در خودت راه نیست
وز این نکته جز بیخود آگاه نیست
۵نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
۶مگس پیشِ شوریدهدل پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد
۷نه بم داند آشفتهسامان نه زیر
به آوازِ مرغی بنالد فقیر
۸سُراینده خود مینگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش
۹چو شوریدگان مِیپرستی کنند
به آوازِ دولاب مستی کنند
۱۰به چرخ اندر آیند دولابوار
چو دولاب بر خود بِگِریند زار
۱۱به تسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند
۱۲مکن عیبِ درویشِ مدهوشِ مست
که غرق است از آن میزند پا و دست
۱۳نگویم سماع ای برادر که چیست
مگر مستمع را بدانم که کیست
۱۴گر از برج معنی پرد طیرِ او
فرشته فرو ماند از سیرِ او
۱۵وگر مرد لهو است و بازی و لاغ
قویتر شود دیوش اندر دِماغ
۱۶چو مردِ سماع است شهوتپرست
به آوازِ خوش خفته خیزد، نه مست
۱۷پریشان شود گل به بادِ سحر
نه هیزم که نَشکافدش جز تبر
۱۸جهان پر سماع است و مستی و شور
ولیکن چه بیند در آیینه کور؟
۱۹نبینی شتر بر نوای عرب
که چونش به رقص اندر آرد طرب؟
۲۰شتر را چو شورِ طرب در سَر است
اگر آدمی را نباشد خر است
۲۱