شنیدم که در خاکِ وَخش از مهان
یکی بود در کنجِ خلوت نهان
۱مجرّد به معنی نه عارف به دلق
که بیرون کند دستِ حاجت به خلق
۲سعادت گشاده دری سویِ او
در از دیگران بسته بر رویِ او
۳زبانآوری بیخرد سعی کرد
ز شوخی به بد گفتنِ نیکمرد
۴که زنهار از این مکر و دستان و ریو
بجایِ سلیمان نشستن چو دیو
۵دمادم بشویند چون گربه روی
طمعکرده در صیدِ موشانِ کوی
۶ریاضتکِش از بهرِ نام و غرور
که طبلِ تهی را رَوَد بانگ دور
۷همیگفت و خلقی بر او انجمن
بر ایشان تفرّجکنان مرد و زن
۸شنیدم که بگریست دانایِ وخش
که یارب مر این بنده را توبه بخش
۹وگر راست گفت ای خداوندِ پاک
مرا توبه ده تا نگردم هلاک
۱۰پسند آمد از عیبجویِ خودم
که معلومِ من کرد خویِ بدم
۱۱گر آنی که دشمنت گوید، مرنج
وگر نیستی، گو برو بادسنج
۱۲اگر ابلهی مشک را گَنده گفت
تو مجموع باش او پراکنده گفت
۱۳وگر میرود در پیاز این سخُن
چنین است گو گَندهمغزی مکُن
۱۴نگیرد خردمندِ روشنضمیر
زبانبندِ دشمن ز هنگامهگیر
۱۵نه آیینِ عقل است و رای و خرد
که دانا فریبِ مُشَعبِد خورَد
۱۶پسِ کارِ خویش آنکه عاقل نِشَست
زبانِ بداندیش بر خود بِبَست
۱۷تو نیکورَوِش باش تا بدسگال
نیابد به نقصِ تو گفتن مجال
۱۸چو دشوارت آمد ز دشمن سخُن
نگر تا چه عیبت گرفت آن مکُن
۱۹جز آن کس ندانم نکوگویِ من
که روشن کند بر من آهویِ من
۲۰