کسی مشکلی برد پیشِ علی
مگر مشکلش را کُند مُنجَلی
۱امیرِ عدوبَندِ کشورگشای
جوابش بگفت از سرِ علم و رای
۲شنیدم که شخصی در آن انجمن
بگفتا چنین نیست یا باالحسن
۳نرنجید از او حیدرِ نامجوی
بگفت ار تو دانی از این به بگوی
۴بگفت آنچه دانست و بایسته گفت
به گِل چشمهٔ خور نشاید نهفت
۵پسندید از او شاهِ مردان جواب
که من بر خطا بودم او بر صواب
۶به از ما سخنگویِ دانا یکی است
که بالاتر از علم او علم نیست
۷گر امروز بودی خداوندِ جاه
نکردی خود از کبر در وی نگاه
۸به در کردی از بارگه حاجبش
فروکوفتندی به ناواجبش
۹که مِنبعد بیآبرویی مکُن
ادب نیست پیشِ بزرگان سخُن
۱۰یکی را که پندار در سر بوَد
مپندار هرگز که حق بشنوَد
۱۱ز علمش ملال آید از وعظ ننگ
شقایق به باران نروید ز سنگ
۱۲گرت دُرِّ دریای فضل است خیز
به تذکیر در پایِ درویش ریز
۱۳نبینی که از خاکِ افتاده خوار
برویَد گُل و بشکفد نوبهار
۱۴مریز ای حکیم آستینهای دُر
چو میبینی از خویشتن خواجه پُر
۱۵به چشمِ کسان درنیاید کسی
که از خود بزرگی نماید بسی
۱۶مگو تا بگویند شُکرت هزار
چو خود گفتی از کس توقّع مدار
۱۷