خرابت کند شاهد خانه کن
برو خانه آباد گردان به زن
۱نشاید هوس باختن با گلی
که هر بامدادش بود بلبلی
۲چو خود را به هر مجلسی شمع کرد
تو دیگر چو پروانه گردش مگرد
۳زن خوب خوش خوی آراسته
چه ماند به نادان نو خاسته؟
۴در او دم چو غنچه دمی از وفا
که از خنده افتد چو گل در قفا
۵نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ
که چون مقل نتوان شکستن به سنگ
۶مبین دلفریبش چو حور بهشت
کز آن روی دیگر چو غول است زشت
۷گرش پای بوسی نداردت پاس
ورش خاک باشی نداند سپاس
۸سر از مغز و دست از درم کن تهی
چو خاطر به فرزند مردم نهی
۹مکن بد به فرزند مردم نگاه
که فرزند خویشت برآید تباه
۱۰