در این شهر باری به سمعم رسید
که بازارگانی غلامی خرید
۱شبانگه مگر دست بردش به سیب
که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
۲پریچهره هرچ اوفتادش به دست
یکی در سر و مغز خواجه شکست
۳نه هر جا که بینی خطی دل فریب
توانی طمع کردنش در کتیب
۴گوا کرد بر خود خدای و رسول
که دیگر نگردم به گرد فضول
۵رحیل آمدش هم در آن هفته پیش
دل افگار و سر بسته و روی ریش
۶چو بیرون شد از کازرون یک دو میل
به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
۷بپرسید کاین قله را نام چیست؟
که بسیار بیند عجب هر که زیست
۸چنین گفتش از کاروان همدمی
مگر تنگ ترکان ندانی همی
۹برنجید چون تنگ ترکان شنید
تو گفتی که دیدار دشمن بدید
۱۰سیه را یکی بانگ برداشت سخت
که دیگر مران خر بینداز رخت
۱۱نه عقل است و نه معرفت یک جوم
اگر من دگر تنگ ترکان روم
۱۲در شهوت نفس کافر ببند
وگر عاشقی لت خور و سر ببند
۱۳چو مر بندهای را همی پروری
به هیبت بر آرش کز او برخوری
۱۴وگر سیدش لب به دندان گزد
دماغ خداوندگاری پزد
۱۵غلام آبکش باید و خشت زن
بود بندهٔ نازنین مشت زن
۱۶گروهی نشینند با خوش پسر
که ما پاکبازیم و صاحب نظر
۱۷ز من پرس فرسودهٔ روزگار
که بر سفره حسرت خورد روزهدار
۱۸از آن تخم خرما خورد گوسپند
که قفل است بر تنگ خرما و بند
۱۹سر گاو عصار از آن در که است
که از کنجدش ریسمان کوته است
۲۰