یکی صورتی دید صاحب جمال
بگردیدش از شورشِ عشقْ حال
۱بر انداخت بیچاره چندان عرق
که شبنم بر اردیبهشتی ورق
۲گذر کرد بقراط بر وی سوار
بپرسید کاین را چه افتاده کار؟
۳کسی گفتش این عابدی پارساست
که هرگز خطایی ز دستش نخاست
۴رود روز و شب در بیابان و کوه
ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه
۵ربودهست خاطرفریبی دلش
فرو رفته پای نظر در گلش
۶چو آید ز خلقش ملامت به گوش
بگرید که چند از ملامت؟ خموش
۷مگوی ار بنالم که معذور نیست
که فریادم از علتی دور نیست
۸نه این نقشْ دل میرباید ز دست
دل آن میرباید که این نقش بست
۹شنید این سخن مرد کار آزمای
کهنسال پروردهٔ پختهرای
۱۰بگفت ار چه صیت نکویی رود
نه با هر کسی هر چه گویی رود
۱۱نگارنده را خود همین نقش بود
که شوریده را دل به یغما ربود؟
۱۲چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟
که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
۱۳محقق همان بیند اندر ابل
که در خوبرویان چین و چگل
۱۴نقابی است هر سطر من زین کتیب
فرو هشته بر عارضی دل فریب
۱۵معانی است در زیر حرف سیاه
چو در پرده معشوق و در میغ ماه
۱۶در اوراق سعدی نگنجد ملال
که دارد پس پرده چندین جمال
۱۷مرا کاین سخنهاست مجلس فروز
چو آتش در او روشنایی و سوز
۱۸نرنجم ز خصمان اگر بر تپند
کز این آتش پارسی در تبند
۱۹