یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
زرش بود و یارای خوردن نداشت
۱نه خوردی، که خاطر بر آسایدش
نه دادی، که فردا بکار آیدش
۲شب و روز در بند زر بود و سیم
زر و سیم در بند مرد لئیم
۳بدانست روزی پسر در کمین
که ممسک کجا کرد زر در زمین
۴ز خاکش بر آورد و بر باد داد
شنیدم که سنگی در آن جا نهاد
۵جوانمرد را زر بقایی نکرد
به یک دستش آمد، به دیگر بخورد
۶کز این کمزنی بود ناپاکرو
کلاهش به بازار و میزر گرو
۷نهاده پدر چنگ در نای خویش
پسر چنگی و نایی آورده پیش
۸پدر زار و گریان همه شب نخفت
پسر بامدادان بخندید و گفت
۹زر از بهر خوردن بود ای پدر
ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
۱۰زر از سنگ خارا برون آورند
که با دوستان و عزیزان خورند
۱۱زر اندر کف مرد دنیاپرست
هنوز ای برادر به سنگ اندرست
۱۲چو در زندگانی بدی با عیال
گرت مرگ خواهند، از ایشان منال
۱۳چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر
که از بام پنجه گز افتی به زیر
۱۴بخیل توانگر به دینار و سیم
طلسمی است بالای گنجی مقیم
۱۵از آن سالها میبماند زرش
که لرزد طلسمی چنین بر سرش
۱۶به سنگ اجل ناگهش بشکنند
به اسودگی گنج قسمت کنند
۱۷پس از بردن و گرد کردن چو مور
بخور پیش از آن کهت خورد کرم گور
۱۸سخنهای سعدی مثال است و پند
به کار آیدت گر شوی کار بند
۱۹دریغ است از این روی برتافتن
کز این روی دولت توان یافتن
۲۰