چنین یاد دارم که سقّای نیل
نکرد آب بر مصر سالی سبیل
۱گروهی سوی کوهساران شدند
به فریاد خواهانِ باران شدند
۲گرستند و از گریه جویی روان
نیامد مگر گریهٔ آسمان
۳به ذوالنّون خبر برد از ایشان کسی
که بر خلق رنج است و زحمت بسی
۴فروماندگان را دعایی بکُن
که مقبول را رد نباشد سخُن
۵شنیدم که ذوالنّون به مَدیَن گریخت
بسی بر نیامد که باران بریخت
۶خبر شد به مدین پس از روز بیست
که ابرِ سیهدل بر ایشان گریست
۷سبک عزمِ بازآمدن کرد پیر
که پُر شد به سیلِ بهاران غدیر
۸بپرسید از او عارفی در نهفت
چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت
۹شنیدم که بر مرغ و مور و ددان
شود تنگ روزی به فعلِ بَدان
۱۰در این کشور اندیشه کردم بسی
پریشانتر از خود ندیدم کسی
۱۱برفتم مبادا که از شرِّ من
ببندد درِ خیر بر انجمن
۱۲بهی بایدت لطف کن کان بهان
ندیدندی از خود بَتَر در جهان
۱۳تو آنگه شوی پیشِ مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
۱۴بزرگی که خود را به خُردی شمرد
به دنیا و عقبی بزرگی ببُرد
۱۵از این خاکدان بندهای پاک شد
که در پایِ کمتر کسی خاک شد
۱۶الا ای که بر خاکِ ما بگذری
به خاکِ عزیزان که یاد آوری
۱۷که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟
که در زندگی خاک بودهست هم
۱۸به بیچارگی تن فرا خاک داد
وگر گِردِ عالم برآمد چو باد
۱۹بسی برنیاید که خاکش خورَد
دگر باره بادش به عالم بَرَد
۲۰مگر تا گلستانِ معنی شکفت
بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت
۲۱عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی
۲۲