جوانی هنرمند فرزانه بود
که در وعظْ چالاک و مردانه بود
۱نکونام و صاحبدل و حق پرست
خطِ عارضش خوشتر از خطِّ دست
۲قوی در بلاغات و در نحوْ چُست
ولی حرف ابجد نگفتی درست
۳یکی را بگفتم ز صاحبدلان
که دندان پیشین ندارد فلان
۴برآمد ز سودای من سرخ روی
کز این جنس بیهوده دیگر مگوی
۵تو در وی همان عیب دیدی که هست
ز چندان هنر، چشم عقلت ببست؟
۶یقین بشنو از من که روز یقین
نبینند بد، مردم نیک بین
۷یکی را که فضل است و فرهنگ و رای
گرش پایِ عصمت بخیزد ز جای
۸به یک خرده مَپْسند بر وی جفا
بزرگان چه گفتند؟ خُذ ما صفا
۹بُوَد خار و گُل با هم ای هوشمند
چه در بند خاری؟ تو گلْ دسته بند
۱۰که را زشت خویی بُوَد در سِرِشت
نبیند ز طاووسْ جز پایِ زشت
۱۱صفایی به دست آور ای خیره روی
که ننماید آیینهٔ تیره، روی
۱۲طریقی طلب کز عُقوبت رهی
نه حرفی که انگشت بر وی نهی
۱۳مَنِه عیب خلق ای خردمند، پیش
که چشمت فرو دوزد از عیب خویش
۱۴چرا دامنْ آلوده را حد زنم
چو در خود شناسم که تَر دامنم؟
۱۵نشاید که بر کس درشتی کنی
چو خود را به تأویل پشتی کنی
۱۶چو بد ناپسند آیدت خود مکُن
پس آنگه به همسایه گو بد مکُن
۱۷من ار حقْ شناسم وگر خود نمای
برون با تو دارم، درون با خدای
۱۸چو ظاهر به عفّت بیاراستم
تَصرُّف مکُن در کژ و راستم
۱۹اگر سیرتم خوب و گر مُنکَر است
خدایم به سِرّ، از تو داناتر است
۲۰تو خاموش اگر من بِهَم یا بَدم
که حَمّال سود و زیان خودم
۲۱کسی را به کردار بد کن عذاب
که چشم از تو دارد به نیکی ثواب
۲۲نکو کاری از مردم نیکْ رای
یکی را به دَه مینویسد خدای
۲۳تو نیز ای عجب هر که را یک هنر
ببینی، ز دَه عیبش اندر گذر
۲۴نه یک عیبِ او را بر انگشت پیچ
جهانی فضیلت بر آور به هیچ
۲۵چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه
به نفرت کند ز اندرونِ تباه
۲۶ندارد به صد نکتهٔ نَغْزْ، گوش
چو زَحفی ببیند بر آرد خروش
۲۷جز این علّتش نیست کان بد پسند
حسد دیدهٔ نیکْ بینش بکَند
۲۸نه مَر خلق را صُنعِ باری سِرِشت؟
سیاه و سپید آمد و خوب و زشت
۲۹نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست
بخور پستهْ مغز و بینداز پوست
۳۰