شنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
۱زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
۲بشد مرد نادان پس کار خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
۳زن بی خرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و میگفت شوی:
۴مکن روی بر مردم ای زن ترش
تو گفتی که زنبور مسکین مکش
۵کسی با بدان نیکویی چون کند؟
بدان را تحمل، بد افزون کند
۶چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
۷سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟
بفرمای تا استخوانش دهند
۸چه نیکو زدهست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گران بار به
۹اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد، کس
۱۰نی نیزه در حلقهٔ کارزار
بقیمت تر از نیشکر صد هزار
۱۱نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد، یکی گوشمال
۱۲چو گربه نوازی کبوتر برد
چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
۱۳بنایی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس
۱۴چه خوش گفت بهرام صحرانشین
چو یکران توسن زدش بر زمین
۱۵دگر اسبی از گله باید گرفت
که گر سر کشد باز شاید گرفت
۱۶ببند ای پسر دجله در آب کاست
که سودی ندارد چو سیلاب خاست
۱۷چو گرگ خبیث آمدت در کمند
بکش ور نه دل بر کن از گوسفند
۱۸از ابلیس هرگز نیاید سجود
نه از بد گهر نیکویی در وجود
۱۹بد اندیش را جاه و فرصت مده
عدو در چه و دیو در شیشه به
۲۰مگو شاید این مار کشتن به چوب
چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
۲۱قلم زن که بد کرد با زیردست
قلم بهتر او را به شمشیر دست
۲۲مدبر که قانون بد مینهد
تو را میبرد تا به دوزخ دهد
۲۳مگو ملک را این مدبر بس است
مدبر مخوانش که مدبر کس است
۲۴سعید آورد قول سعدی به جای
که ترتیب ملک است و تدبیر رای
۲۵