یکی مشت زن بخت و روزی نداشت
نه اسباب شامش مهیا نه چاشت
۱ز جور شکم گل کشیدی به پشت
که روزی محال است خوردن به مشت
۲مدام از پریشانی روزگار
دلش حسرت آورد و تن سوگوار
۳گهش جنگ با عالم خیرهکش
گه از بخت شوریده، رویش ترش
۴گه از دیدن عیش شیرین خلق
فرو میشدی آب تلخش به حلق
۵گه از کار آشفته بگریستی
که کس دید از این تلختر زیستی؟
۶کسان شهد نوشند و مرغ و بره
مرا روی نان مینبیند تره
۷گر انصاف پرسی نه نیکوست این
برهنه من و گربه را پوستین
۸چه بودی که پایم در این کار گل
به گنجی فرو رفتی از کام دل!
۹مگر روزگاری هوس راندمی
ز خود گرد محنت بیفشاندمی
۱۰شنیدم که روزی زمین میشکافت
عظام زنخدان پوسیده یافت
۱۱به خاک اندرش عقد بگسیخته
گهرهای دندان فرو ریخته
۱۲دهان بی زبان پند میگفت و راز
که ای خواجه با بینوایی بساز
۱۳نه این است حال دهن زیر گل
شکر خورده انگار یا خون دل
۱۴غم از گردش روزگاران مدار
که بی ما بگردد بسی روزگار
۱۵همان لحظه کاین خاطرش روی داد
غم از خاطرش رخت یک سو نهاد
۱۶که ای نفس بی رای و تدبیر و هش
بکش بار تیمار و خود را مکش
۱۷اگر بندهای بار بر سر برد
وگر سر به اوج فلک بر برد
۱۸در آن دم که حالش دگرگون شود
به مرگ از سرش هر دو بیرون شود
۱۹غم و شادمانی نماند ولیک
جزای عمل ماند و نام نیک
۲۰کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت
بده کز تو این ماند ای نیکبخت
۲۱مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم
که پیش از تو بودهست و بعد از تو هم
۲۲خداوند دولت غم دین خورد
که دنیا به هر حال میبگذرد
۲۳نخواهی که ملکت برآید بهم
غم ملک و دین هر دو باید بهم
۲۴زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت
که سعدی در افشاند اگر زر نداشت
۲۵