حکایت کنند از جفاگستری
که فرماندهی داشت بر کشوری
۱در ایام او روز مردم چو شام
شب از بیم او خواب مردم حرام
۲همه روز نیکان از او در بلا
به شب دست پاکان از او بر دعا
۳گروهی بر شیخ آن روزگار
ز دست ستمگر گرستند زار
۴که ای پیر دانای فرخنده رای
بگوی این جوان را بترس از خدای
۵بگفتا دریغ آیدم نام دوست
که هر کس نه در خورد پیغام اوست
۶کسی را که بینی ز حق بر کران
منه با وی، ای خواجه، حق در میان
۷دریغ است با سفله گفت از علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم
۸چو در وی نگیرد عدو داندت
برنجد به جان و برنجاندت
۹تو را عادت، ای پادشه، حق روی است
دل مرد حق گوی از این جا قوی است
۱۰نگین خصلتی دارد ای نیکبخت
که در موم گیرد نه در سنگ سخت
۱۱عجب نیست گر ظالم از من به جان
برنجد که دزد است و من پاسبان
۱۲تو هم پاسبانی به انصاف و داد
که حفظ خدا پاسبان تو باد
۱۳تو را نیست منت ز روی قیاس
خداوند را من و فضل و سپاس
۱۴که در کار خیرت به خدمت بداشت
نه چون دیگرانت معطل گذاشت
۱۵همه کس به میدان کوشش درند
ولی گوی بخشش نه هر کس برند
۱۶تو حاصل نکردی به کوشش بهشت
خدا در تو خوی بهشتی بهشت
۱۷دلت روشن و وقت مجموع باد
قدم ثابت و پایه مرفوع باد
۱۸حیاتت خوش و رفتنت بر صواب
عبادت قبول و دعا مستجاب
۱۹