همی تا برآید به تدبیر کار
مدارایِ دشمن بِه از کارزار
۱چو نتوان عدو را به قوت شکست
به نعمت بباید درِ فتنه بست
۲گر اندیشه باشد ز خصمت گزند
به تعویذِ احسان زبانش ببند
۳عدو را به جای خَسَک زر بریز
که احسان کُنَد کُنْد، دندانِ تیز
۴چو دستی نشاید گزیدن، ببوس
که با غالبان، چاره زرق است و لوس
۵به تدبیر، رستم در آید به بند
که اسفندیارش نَجَست از کمند
۶عدو را به فرصت توان کند پوست
پس او را مدارا چُنان کن که دوست
۷حذر کن ز پیکار کمتر کسی
که از قطره سیلاب دیدم بسی
۸مزن تا توانی بر ابرو گره
که دشمن اگرچه زبون، دوست به
۹بود دشمنش تازه و دوست ریش
کسی کش بود دشمن از دوست بیش
۱۰مزن با سپاهی ز خود بیشتر
که نتوان زد انگشت بر نیشتر
۱۱وگر زو تواناتری در نبرد
نه مردی است بر ناتوان زور کرد
۱۲اگر پیل زوری وگر شیر چنگ
به نزدیک من صلح بهتر که جنگ
۱۳چو دست از همه حیلتی در گسست
حلال است بردن به شمشیر دست
۱۴اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ
وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ
۱۵که گر وی ببندد درِ کارزار
تو را قدر و هیبت شود یک، هزار
۱۶ور او پای جنگ آورد در رکاب
نخواهد به حشر از تو داور حساب
۱۷تو هم جنگ را باش چون کینه خواست
که با کینهور مهربانی خطاست
۱۸چو با سفله گویی به لطف و خوشی
فزون گرددش کبر و گردنکشی
۱۹به اسبان تازی و مردان مرد
بر آر از نهاد بداندیش گرد
۲۰و گر می بر آید به نرمی و هوش
به تندی و خشم و درشتی مکوش
۲۱چو دشمن به عجز اندر آمد ز در
نباید که پرخاش جویی دگر
۲۲چو زنهار خواهد کرم پیشه کن
ببخشای و از مکرش اندیشه کن
۲۳ز تدبیر پیر کهن بر مگرد
که کارآزموده بود سالخورد
۲۴در آرند بنیاد رویین ز پای
جوانان به نیروی و پیران به رای
۲۵بیندیش در قلب هیجا مفر
چه دانی که زان که باشد ظفر؟
۲۶چو بینی که لشکر ز هم دست داد
به تنها مده جان شیرین به باد
۲۷اگر بر کناری به رفتن بکوش
وگر در میان لبس دشمن بپوش
۲۸وگر خود هزاری و دشمن دویست
چو شب شد در اقلیم دشمن مایست
۲۹شب تیره پنجه سوار از کمین
چو پانصد به هیبت بدرد زمین
۳۰چو خواهی بریدن به شب راهها
حذر کن نخست از کمینگاهها
۳۱میان دو لشکر چو یک روز راه
بماند، بزن خیمه بر جایگاه
۳۲گر او پیشدستی کند غم مدار
ور افراسیاب است مغزش بر آر
۳۳ندانی که لشکر چو یک روزه راند
سر پنجهٔ زورمندش نماند
۳۴تو آسوده بر لشکر مانده زن
که نادان ستم کرد بر خویشتن
۳۵چو دشمن شکستی بیفکن علم
که بازش نیاید جراحت به هم
۳۶بسی در قفای هزیمت مران
نباید که دور افتی از یاوران
۳۷هوا بینی از گرد هیجا چو میغ
بگیرند گردت به زوبین و تیغ
۳۸به دنبال غارت نراند سپاه
که خالی بماند پس پشت شاه
۳۹سپه را نگهبانی شهریار
به از جنگ در حلقهٔ کارزار
۴۰