شنیدم که از نیکمردی فقیر
دل آزرده شد پادشاهی کبیر
۱مگر بر زبانش حقی رفته بود
ز گردنکشی بر وی آشفته بود
۲به زندان فرستادش از بارگاه
که زورآزمای است بازوی جاه
۳ز یاران کسی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود این سخن گفت، گفت
۴رسانیدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم که یک ساعت است
۵همان دم که در خفیه این راز رفت
حکایت به گوش ملک باز رفت
۶بخندید کاو ظن بیهوده برد
نداند که خواهد در این حبس مرد
۷غلامی به درویش برد این پیام
بگفتا به خسرو بگو ای غلام
۸مرا بار غم بر دل ریش نیست
که دنیا همین ساعتی بیش نیست
۹نه گر دستگیری کنی خرمم
نه گر سر بری بر دل آید غمم
۱۰تو گر کامرانی به فرمان و گنج
دگر کس فرومانده در ضعف و رنج
۱۱به دروازهٔ مرگ چون در شویم
به یک هفته با هم برابر شویم
۱۲منه دل بر این دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
۱۳نه پیش از تو بیش از تو اندوختند
به بیداد کردن جهان سوختند؟
۱۴چنان زی که ذکرت به تحسین کنند
چو مردی، نه بر گور نفرین کنند
۱۵نباید به رسم بد آیین نهاد
که گویند لعنت بر آن، کاین نهاد
۱۶وگر بر سرآید خداوند زور
نه زیرش کند عاقبت خاک گور؟
۱۷بفرمود دلتنگ روی از جفا
که بیرون کنندش زبان از قفا
۱۸چنین گفت مرد حقایق شناس
کز این هم که گفتی ندارم هراس
۱۹من از بی زبانی ندارم غمی
که دانم که ناگفته داند همی
۲۰اگر بینوایی برم ور ستم
گرم عاقبت خیر باشد چه غم؟
۲۱عروسی بود نوبت ماتمت
گرت نیکروزی بود خاتمت
۲۲